Charbel Baini's books in different languages takes the poetry of Charbel to the whole world

مناجات على باللغة الفارسية



مزمور ۱


-۱-

از تو درباره خودم پرسیدم، به من پاسخ بده.

چگونه می‌توانم خودم را نجات دهم؟

چگونه می‌توانم از دنیایی که مرا خسته می‌کند،

و خالی از مردان صادق است، فرار کنم؟

-۲-

از تو درباره زندگی‌ام، درباره دینم،

درباره خدایی که تو با کلماتت او را حفظ می‌کنی، پرسیدم.

دروغ‌ها را در رگ‌هایم تزریق کردند،

مرا از دروغ‌ها خلاص کن.

-۳-

تمام احساسات من در مزامیر من است،

و مزامیر من احساس همه چیز است.

ای علی.. تو صاحب افکار من هستی،

که از طریق آن می‌توانی ظاهر شوی.

-۴-

ای بزرگتر از عشق من، تو را گرامی می‌دارم.

ای نوری که از نور لبریز است!

اگر تو را بر قلبم تاج گذاری نکرده بودم

تاج‌های قبلی را باطل می‌کرد.

-۵-

برای من، نام، تصویر و بدن تو

سه‌گانه مقدس و محترمی هستند.

متفکر، الهه‌ی الهام، واعظ، سرباز،

استادی که توصیف را به چالش می‌کشد.

-6-

صدای تو همچون مزرعه‌ای است، کتاب‌های تو همچون ابرها،

پیوسته محصولات ما را آبیاری می‌کند

تا ما را در زمان‌های تاریکی تغذیه کند

و ما را برای برداشت محصول تقویت کند.

-7-

تو که خود را کامل می‌کنی،

تو رازدار و رازدار هستی.

از طریق فلسفه‌ات، از طریق سخنانت،

خورشیدی تابید و روزی پدیدار شد.

-8-

.. ایستادن تو بر فراز منبر،

ما را بر بال باد برد.

با بلند کردن دستت، ما تسبیح یافتیم،

ای علی... و ستایش خدا به زبان آمد.

**

مزمور ۲


-۱-

دعا می‌کنند تا خدا از تو راضی باشد،

فراموش می‌کنند که تو کیستی،

رسولی، با "صدا" در گوش‌هایت.

تو میمانی، در حالی که سال‌هایت سپری شده است.

-۲-

تو فقط به صحرا نیامده‌ای،

به سوی مردمی که به زبان تو سخن می‌گفتند.

تو آمده‌ای تا چشم خورشید را زینت دهی

و آن را با ایمان خود رنگ بزنی.

-۳-

داماد نبوت و پسرعمو.

تقدس و تقدس آشکار؛

بزرگترین خانه.. شریف‌ترین خون؛

اینها تقوا را در روح من کاشتند.

-۴-

ای علی.. برای همیشه برجسته،

در نظر خداوند متعال،

وقتی روزه می‌گرفتی، روزه آرزوی شکستن داشت، یک بار

به خاطر روزه‌داری مداومت.

-5-

ای قدیسِ قدیسان،

ای احیاگرِ عیسی، که عشق است،

تو دینی را با آموزه‌هایت پیوند دادی،

که مورد رضایت خداوند بود.

-6-

همه مردم تو را تصدیق کردند،

چنین مردی را هرگز نشناختند،

کسانی را که به تو بدی کردند، بخشیدی،

و نسبت به آنها بسیار بخشنده ماندی.

-7-

انجیل چیست؟ و قرآن چیست؟

کتاب‌هایی که به خاطر من نازل شده‌اند!

تو تفسیر کردی، گفتی قاضی یکی است،

تا خیالم را راحت کنی.

-8-

تو از جهنم او نترسیدی،

تو توسط آسمان‌های او وسوسه نشدی...

من او را مانند تو به عنوان عشق دیدم

و وجود او را گرامی داشتم.

**

مزمور ۳


-۱-

تو همراه من هستی - هر جا که می‌روم،

تو در ذهن من وجود داری،

در قلب و روح من ساکن هستی،

به شکل آیات مکتوب.

-۲-

تو برادری، تو پدری،

سرپرست خانواده‌ای که به خدا ایمان دارد.

هر بار که کم کم پیشرفت می‌کنیم،

تو ما را در تاریکی محافظت می‌کنی.

-۳-

تو در دعاهای من زنده‌ای

برای تو زندگی‌ام را مانند بخور سوزاندم.

هر زمان که روزی از عمرم می‌گذرد

در تو زندگی‌ام به سنین بالاتر می‌رسد.

-۴-

چرا تو را دوست دارم؟ دوست داشتن تو شکوه است،

مرا از صدا بالاتر می‌بری،

با این حال، به من اجازه می‌دهد به جاهایی برسم،

که حتی مرگ هم نمی‌تواند به آن برسد.

-5-

تو جنگیدی و بر متجاوز پیروز شدی،

تا با مبارزه‌ات ما را آرام کنی،

آنها پیامی را که تو گفتی نفهمیدند،

آنها تو را کشتند - فرزندانت را کشتند.

-6-

ای ابوحسن، پسرت مُرد!

و پسر دیگرت مرا به گریه انداخت!

سه نفر خون خود را فدا کردند،

برای کرامت حق انسانی من!

-7-

فرزندان تو قهرمانان برجسته‌ای هستند.

پس از تو، جوانان خود را فدا کردند،

آنها آنها را کشتند. کودکان را کشتند!

خاک آنها با خون غسل تعمید داده شد.

-8-

زینب فریاد می‌زند.. عدالت کجاست؟

پدربزرگش.. پیامبر برگزیده،

به نام او، فرزندانش را کشتند.

جهنم برای آن قاتلان کافی نیست!

**

مزمور ۴


-۱-

تو به من گفتی: 

«با حق کشتی نگیر، زیرا حق همیشه پیروز می‌شود، در هر صورت.»

پس از سال‌ها.. گذشته پدیدار شد

و مانند شعله‌ای، حق تو درخشید.

-۲-

و تو به من گفتی: «باطل شکست می‌خورد

و کسی که با بی‌عدالتی پیروز می‌شود، مغلوب می‌شود.»

ملت‌ها بر حق پا گذاشتند،

پنهانی حقوق خود را غصب کردند

-۳-

«متعصب نباش..» تو گفتی و اضافه کردی:

«تعصب فضیلت‌ها را افزایش نمی‌دهد.»

به محض اینکه رفتی

ریاکاری نادانان غالب شد.

۴-

«سعی کن دو رو نباشی،

برادرت را برای زنده ماندن فریب نده.»

اجازه بده حرف‌هایت را توضیح دهم..

مردم ساده‌لوح هستند.. ساده‌لوح!!

-5-

تو نصیحت کردی: - «سینه ات آکنده از کینه است،

آن را از خود دور کن.. بدین ترتیب آن را از بشریت دور کن.

از آن میلیون‌ها مایل فاصله بگیر..

برای شر لباس نپوش...»

6-

...با دروغگو دوستی نکن،

و نه با بخیل‌های ناله‌گر،

وعده‌های دروغگویان سرابی بیش نیست..

و بخیل‌ها... که از جهل خود ثروتمند شده‌اند...»

-7-

«...نیکو باش... و دارایی خود را فدا کن،

به سوی برادرت که به او اعتماد داری،

دست خود را به آسانی دراز کن

برای برادری و احیای او.»

-8-

هنگامی که پرچم پیروز تو،

ای امیر، پدیدار شد، پیروزی فراگیر بود،

آنها تو را با دشمنی پاداش دادند،

زیرا عدالت تو برابری را به ارمغان آورد.

**

مزمور ۵


-۱-

مردان دین متفاوتند،

من گفتم، می‌گویم و تکرار می‌کنم،

آنها میان بشر تفرقه انداختند

و به او وعده زندگی جدیدی دادند.

-۲-

شما آرزو دارید که ما متعلق به خدا باشیم.

با خیرخواهی که در رگ‌های ما موج می‌زند،

چشم‌هایی که اشک‌هایشان را معامله می‌کردند

از چنین فریبی شرمنده بودند.

-۳-

شما آرزو دارید که ما خوار نشویم،

و دیوانه‌وار به دنبال پول نرویم.

زندگی همه رو به زوال می‌رود..

چیزی جز اعمال باقی نمی‌ماند.

-۴-

برای اینکه ما را در نظر عدالت برابر کنیم،

خود را به انکار نفس مسلح کردی.

از سرعت برق لذت نبردی..

و از رویارویی با تاریکی نترسیدی.

-۵-

شما مورچه و خفاش را توصیف کردید،

توصیف خالق برای مخلوقش

شما ریاکاری را توصیف کردید که از دروغ‌هایش امرار معاش می‌کند

که برای آن بازاری باز کرده است.

-6-

تو یک ملخ را با چشمانی بسیار قرمز توصیف کردی،

توصیفی که دانش علمی را به چالش می‌کشد.

چطور توانستی آن را در میان ازدحام جمعیت تشخیص دهی!

چطور از آن فیلم گرفتی!؟ و فیلم چطور بود!؟

-7-

تو که چشمانت جهانی را نقاشی می‌کردی،

که شکل آن خودش معماست.

با یک قلم موی کوچک، رنگ را به زور به کار بردی

تا افسانه‌ها را به نامه‌هایت اضافه کنی.

-8-

ای علی.. تو راز زمین را می‌دانی

و همچنین موجودات زنده آن را.

من در خوشبختی زندگی می‌کنم، وقتی اعتراف می‌کنم؛

که تو از انسان بزرگتری!!

**

مزمور ۶


-۱-

به من بیاموز که دشمنانم را ببخشم

آنان که با خنجری زهرآگین مرا زخمی کردند.

صدای خود را بر دارایی‌هایم بگستران،

تا برگردم و مانند غولی سر بلند کنم.

-۲-

به من بیاموز که فروتن‌تر باشم.

من از خاک هستم و خواهم ماند.

بیچاره کسی که بر برادرش تکبر می‌کند،

و مرگ را به حساب نمی‌آورد.

-۳-

به من بیاموز که برای زمانم از پیش برنامه‌ریزی کنم،

و نادیده‌ها را ببینم.

تا انتظاراتم را از تو بگیرم،

و مانند تو، فراتر از واقعیت سرگردان باشم.

-۴-

به من بیاموز که با خودم صادق باشم

و همچنین با همه مردم.

ای علی.. در لبه گذشته‌ام،

سپیده‌دم را همچون مشعلی بیاویزم.

-۵-

من گم شده‌ام، کاملاً تنها، و نیاز دارم فریاد بزنم.

زندگی از وجود من خسته شده است،

با یادآوری آنچه بر تو گذشت

من گریه می‌کنم.. ساعت‌های بی‌پایان.

-6-

من به خواندن کتاب‌های تو می‌شتابم،

آنها را به دلخواه خود تفسیر می‌کنم،

معنی آنها را برای دیگران توضیح می‌دهم..

چگونه و چرا تو مرد بزرگی بودی!

-7-

تو هدف هستی.. تنها.. تنها..

ای همدمی که در ناامیدی زندگی می‌کنی.

آرمان‌های تو نور می‌آفرینند،

وای بر کسی که آن را درک نمی‌کند.

-8-

دستم را بگیر. صدایم گرفته است.

ای امیر مؤمنان

هر که تو را دعا کند و به تو درود فرستد،

نباید از روز داوری بترسد.

**

مزمور ۷


-۱-

دین تو دین من است، دین عشق..

که جهان‌ها را متحد می‌کند،

خداوند با مخلوق خود بدرفتاری نمی‌کند،

این شیطان است که بدرفتاری می‌کند.

-۲-

چه کسی جز تو،

ما را به ارزش انسانی‌مان آگاه ساخت،

و ما را با کلامش متحد کرد،

با شخصیت الهی‌اش.

-۳-

از وحی‌اش.. روح را غنی کردی

و از قرآنش.. خوبی‌ها را برداشت کردی.

ای علی.. هر کجا که می‌روی،

آیاتش سفر را آسان می‌کند.

-۴-

دین تو دین من است، تاریکی را از بین ببر،

به ستارگان کلامت،

ای امیر.. و ما را نجات بده

از جنون عذاب،

از کتاب‌های پر از دروغ.

-۵-

اسلام تو، اسلام حقیقی است،

که تحریف نشده است.

با تعبیر خود از آن،

تو حتی خواب‌ها را نیز وادار کردی

به زیارت کعبه بروند.

-6-

همه چیز از تو سرچشمه می‌گیرد،

بدون تو هیچ چیز وجود نخواهد داشت.

تو نیت‌های شیطانی را که سعی در تحریف

قرآن داشتند، محو کردی.

-7-

ای علی.. تو برج‌های کلمات را برپا کردی

که از دین دفاع می‌کردند،

گروه‌ها در آن دخالت می‌کردند،

میلیون‌ها نفر را از مسیر منحرف می‌کرد.

-8-

ما را بازیابی کن، دیگر نمی‌توانیم منتظر بمانیم،

در چهارراه روزهای جدید،

تو که با گذشته‌ات، فردا را درک می‌کنی،

تا تکرار آن را تضمین کنی.

**

مزمور ۸


-۱-

با تو سخن می‌گویم.. با قلبی باز،

جایی که تو همیشه حضور داری.

با ساده‌ترین کلمات مراقبه می‌کنم،

تا وجودم بتواند گفتار مرا ثبت کند.

-۲-

بسیاری پیش از من تو را سرودند،

ترانه‌هایشان را.. در کتابم گرد آوردم،

چون دسته‌ای شعر،

تا خدا بر من رحم کند.

-۳-

عیسی که عشق را به من آموخت،

ای علی.. در تو تجسم یافته است.

تو در دردهای مصلوب شدنش شریک بودی..

و دردهایش را کاهش دادی، ای شریک!

-۴-

سخنانم را شرح نمی‌دهم، خود گویاست.

مولای ما محمد گفته است؛

تو بیشتر به عیسی شباهت داری،

از حالت هماهنگی وجودی لذت می‌بری.

-۵-

با قناعت، فقر را شکست دادی،

و تحت تأثیر طمع پول قرار نگرفتی.

تو کف پای خود را وصله زدی،

برای آموزش نسل‌های آینده.

-6-

خوشا به حال کسی که تو را از نزدیک دید

و خوشا به حال کسی که راه تو را دنبال کند.

تو گفتی:

"شرق، غرب را می‌شنود و آن را می‌بیند."

پیشگویی‌های تو به حقیقت پیوسته‌اند.

-7-

تو از مواجهه با مرگ نترسیدی،

با شمشیری درخشان، حمله کردی.

این ندا "الله اکبر" شد

اینگونه مناره‌ها تکرار کردند.

-8-

ای شهسوار آسمان‌های جاودان

فرشتگانت تو را دوست دارند.

از نور خود، پوستی برای تو بافتند

و تو را در چشمان خود پنهان کردند.

**

مزمور ۹


-۱-

حافظه‌ام چیزها را پاک می‌کند،

روشنایی تفکر را خاموش می‌کند.

حافظه‌ام را تازه کن، تا بتوانم زندگی کنم

و موعظه بر لبانم زنده بماند.

-۲-

مهم نیست درباره من چه می‌گویند،

فرقه، شخص را تغییر نمی‌دهد.

مارونی، شیعه یا سنی،

نام کم معنی است، و خدا بزرگ است.

-۳-

خدایی که توسط بازرگانان فروخته شد،

بر منبرهای کاغذی، از آنچه اتفاق افتاد ناراضی است

از آیین‌های مذهبی ما.

-۴-

جلال بر کسی که تو را آفرید،

خلقتی که اعصار تکرار نخواهد کرد،

او تو را به جهانی پر از جنایت فرستاد

و از وجود او غافل است.

-۵-

ای علی.. جهان خودخواه است،

نادرست، ریاکار و فریبکار.

کمکم کن تا آن را از شر بدی‌ها خلاص کنم،

در طول نسل‌ها جذب شده‌ام.

-6-

از دیوانگی دنیا آشفته‌ام.

جایی که آزادی موجی از گناهان است،

می‌ترسم که پسرم را با خود ببرد،

او را به سواحل جنگ‌ها بیندازد.

-7-

دستت را دراز کن... کمکم کن..

صلیب من سنگین است و از سقوط می‌ترسم،

مبادا چنین سقوطی مرا از خود دور کند

و در غبار فراموشی غرق شود.

-8-

باید نژاد دیگری بیافرینم،

قادر به درک آموزه‌های تو،

متحد کردن همه ادیان.

که اعلام می‌کنند "الله" یکی است.

**

مزمور ۱۰


-۱-

از تو نقل شده که گفته‌ای: «زن شر است.»

آنها لحظه‌ای که تو سخن گفتی را انکار کردند.

فاطمه تو.. در وداع دردناکش

تو قبرش را بوسیدی و گریستی.

-۲-

برای او... زندگی تو عطری دلرباست.

و زندگی او برای تو.. تقوا و عشق.

دو عاشق که

نسلی شایسته لذت الهی تولید کردند.

-۳-

برای تو زن، چشمه فضایل است،

منبعی برای نسل‌های آینده.

تو او را گرامی داشتی، تو به پرندگان اجازه دادی

زیباترین داستان را برایش بازگو کنند.

-۴-

حضور دخترت زینب

برکت هر خانه‌ای را به ارمغان آورد.

تو او را روشن کردی و شروع به نوازش و پرورش او کردی.

-5-

تو همه را دوست داشتی.. و همه تو را دوست داشتند،

مردان، زنان و کودکان،

تو به یک تفسیر تبدیل شدی

در ذهن مردم کاشته شدی.

-6-

تو قاضی بی‌باکی بودی

که ستمدیدگان را تغذیه می‌کردی.

وقتی گرسنگی‌شان برطرف می‌شد،

به نام تو... ستمگر را نابود می‌کردند.

-7-

تو چیزی بودی که تصورش غیرممکن بود.

زنده.. جاودان..

که در قلب ساکن است..

در چشمان گل‌ها

که گل‌ها را می‌رویانند.

-8-

تو که تاج دانش بر سر داری،

تاج‌ها در پای تو زانو زدند،

تو آنها را دفع کردی. تو تاریکی را دفع کردی،

تا ایمان در درون ما طلوع کند.

**

مزمور ۱۱


-۱-

گناه سرخ، پنهان در شهوت

چشمان لوسیفر.

بارها مرا قربانی کرد،

زیرا می‌دانست که من فقط انسان هستم.

-۲-

من نمی‌توانم شهوتم را متوقف کنم،

و سرنوشت را تغییر دهم،

راه‌هایم دور هستند

و زندگی‌ام... گناهانی که گناهان را دنبال می‌کنند.

-۳-

در دعا زانو می‌زنم، تا بزاق دهانم خشک شود،

پس از آن، خانواده‌هایی را می‌کشم،

که خونشان کوزه‌ام را پر از پول می‌کند،

دست‌هایم را مست می‌کند.

-۴-

یک انسان.. زندگی‌ام را زخم می‌زند،

رنج ایجاد می‌کند.

ای علی.. مرا نجات بده،

رنجم را پایان بده.

چه کسی جز تو قادر است؟

-۵-

از طریق دانش.. به من کمال عطا کن

و همچنین از طریق ایمانم مرا «حسین» بنام

تا ذهنم را روشن کنم

و به شهادت برسم، صرف نظر از اینکه کجا!!

-6-

اگر روزهای کربلا تکرار می‌شد،

شاهد شهادت من بودند.

خاک آن را با مژه‌هایم جمع می‌کردم.

مانند عود.. برای محافظت از فرزندانم.

-7-

کربلا.. سرزمین بهشت،

با خون حسین تقدیس شده.

آن را از درونم آشکار کن،

من مشتاق آن هستم.

و در من، کسانی را که مردند متحد کن.

-8-

من نمی‌خواهم گناه کنم و رنج ببرم.

من به دنبال تطهیر با کلمات تو هستم

و ادب،

تا روزهای تو را تجربه کنم.

**

مزمور ۱۲


-۱-

خدا یکی است.. فقط یکی.. افسوس!

دغل‌بازان مذهبی مخالفت کردند.

آنها فکر می‌کردند می‌توانند خورشید را با دروغ‌هایشان پنهان کنند.

و بدین ترتیب کسانی را که قلب پاکی دارند فریب دهند.

-۲-

به آنها گفته شد:

"ما قوم برگزیده و مبارک او هستیم."

آنها به آنها اعلام کردند:

"کشتن کفار هدف همه نبردهای ماست."

-۳-

به نام او..

آنها گفتند: "ما به سرزمین‌ها حمله خواهیم کرد

و ملحدان را نابود خواهیم کرد."

آنها سرزمین‌ها را سوزاندند، آبرو را پایمال کردند،

و خانه‌هایی را که کودکان در آنها زندگی می‌کردند، ویران کردند.

-۴-

دغل‌بازان افزودند:

"با خون قربانی کنید تا خدا را خشنود کنید."

آنها پدر را کشتند؛

آنها مادر را کشتند،

و باعث شدند خون به بهشت او برسد.

-۵-

خدا یکی است. صدا را بلند کن.

ای علی.. بگذار مردم بشنوند؛

او نه جهاد می‌خواهد و نه مرگ.

فقط نژادهایی با عقاید متفاوت.

-6-

ما از موعظه‌های آنها منزجر شده‌ایم،

پر از نفرت و اندوه،

ما باید به کلماتی برگردیم

که با عشقشان تاریکی را روشن کردند.

-7-

کلمات تو.. ای چشمه فضایل!

به آبیاری باغ‌های ما ادامه بده.

کلمات تو.. ای صدای پرندگان،

میلیون‌ها نفر را به سوی حقیقت هدایت کرد.

-8-

آنها به ما دروغ گفتند.. آنها را نبخش،

کسانی که تو و ما را کشتند.

"شمشیر" خود را به جاهایشان بفرست،

کسانی را که ما را فریب دادند، نابود کن.

**

مزمور ۱۳


-۱-

ای علی.. فلسفه تو نمادی است،

زینت‌بخش سینه جهان.

چگونه می‌توانم با نگاهی تنها،

این زمینی را که بر آن زندگی می‌کنم،

چمنزارها، صخره‌ها و تپه‌هایش،

دریاها و سواحل شنی‌اش،

در چشمانم جای دهم؟

-۲-

فراوانی‌اش... فراتر از دسترس،

از افق‌های جدید عبور می‌کنم، آن را می‌کارم،

شانه‌هایم را خسته می‌کنم،

و با لب‌های خندان، آن را درو می‌کنم،

از میان رویاهایی...

که دور از دسترس تصور می‌کردم.

-۳-

محصولاتش بیشه‌های پراکنده هستند،

غنی‌شده با تابش خورشید،

بارانی از ابرها، پاهایش را می‌شوید،

سپس به ثبت زیبایی‌اش ادامه می‌دهد.

-4-

بهارش تابستان را به ارمغان می‌آورد،

و تابستان به مهمان قدیمی خوشامد می‌گوید،

پاییز... که هنوز او را ملاقات نکرده است،

و زمستان را در سایه خود پنهان کرده است،

سال به سال،

بی‌آنکه به آرزویش برسد.

5-

ای علی..

آفرینش این جهان را برایم توضیح بده،

جهانی که به آن آمدیم،

نه ما را فهمید، و نه ما، آن را.

مشتی از خاکش، به ما جسمی بخشید...

سال‌هایی که وقتی تمام می‌شوند،

چنین جسمی به خاک باز می‌گردد.

**

مزمور ۱۴


-۱-

پرسش‌های بی‌شماری کردم..

ای علی، و هنوز می‌پرسم؛

از چشمه معرفت تو

به من بگو.. چگونه امواج به ابر تبدیل می‌شوند،

و چگونه اشک‌هایشان را جمع‌آوری می‌کنیم؟

-۲-

و چگونه اقیانوس جزر خود را

بر ساحل، همچون ورق‌های اتو شده، به جا می‌گذارد؟

جریان آن به نوبه خود، تا مرزهای خود امتداد می‌یابد..

و خم می‌شود تا آنها را بازیابی کند.

-۳-

چگونه یک روز، روز دیگر را ذبح می‌کند

از زخم‌های چه کسی سپیده دم برمی‌خیزد؟

و چگونه ستارگان در سایه

چادر غول‌پیکری

که ساکنانش رفته‌اند، محافظت می‌کنند؟

-۴-

و خورشید،

که هرگز خاموش نشده است!

از کجا سرچشمه خود را درو می‌کند؟

ظاهر شد،

شعله ور شد و درخشید،

سپس با ناله‌ای نامفهوم غروب کرد.

-5-

تپه ای با دهانی چنین گشاد،

چگونه گدازه بیرون می دهد؟

آتش خود را به بالا پرتاب می کند،

سپس خود آتش را فرو می نشاند.

-6-

و چگونه است

وقتی پرنده ای بال هایش را به هم می زند

بالا می رود،

بلندتر آواز می خواند،

هنگام لانه سازی...

به شدت دفاعی باقی می ماند،

و بیرون راندنش از لانه اش غیرممکن است؟

-7-

چگونه یک گردباد،

هنگام بافتن خود،

کمر جهان را می پیچد،

با نسیم ملایم خود آرامش می آورد،

و با خشم خود ویرانی به بار می آورد؟

-8-

مهم نیست چقدر پیشرفت کنیم،

ما همیشه شاگردان شما باقی خواهیم ماند،

چگونه و چرا خداوند "کاغذ" را خلق می‌کند

تا فقط روی دنیای ما بنویسد؟

**

مزمور ۱۵


-۱-

من آنها را دیدم که در کنار تو قدم می‌زدند،

چشمانشان راهشان را روشن می‌کرد.

هرگز نه ترسیدند و نه فریب خوردند،

روزهایشان از وجودشان شادمان،

شب‌هایشان با درخشش ستارگان تو روشن شد،

رویاهایشان شکوفا شد.

هرگاه دشمنانشان دروغ‌هایشان را منتشر می‌کردند،

قلم‌هایشان را بر صفحات تیز می‌کردند.

-۲-

آنها زندگی کردند.. و بزرگ مردند،

پیشانی‌هایشان، زمین بازی خورشید.

وقتی در سفرهایشان، روزی می‌گذرد،

گرد و غبار آن، دیروزهایشان را زینت می‌دهد.

انبوهی از خوبی‌ها، پشت سر گذاشتند،

نیکی از لمس آنها ساطع می‌شود،

ای علی.. آنها به عنوان بازدیدکننده آمدند،

اعمال خود را در پنج قاره به جا گذاشتند.

-۳-

آنها شریف‌ترین زاده شدند،

با شهرتی مثال‌زدنی،

هر روز که خورشیدشان غروب می‌کرد،

با الهامش، آذرخش غروب را محو می‌کرد،

امواج آبی دریا، گواه این بودند،

و گام‌هایشان زمین را متبرک می‌کرد.

اگر دانش آنها شرق را روشن نمی‌کرد..

ناشناخته می‌ماند.

-۴-

نامشان، رازی که به خوبی آموختم،

بیتی بر لبانم نقش بست،

و نسیمی ملایم آن را در آغوش گرفت،

می‌گفت: "برایم داستانی بگو.."

هنگام تلاوت

نسیم فریاد می‌زند،

و من آن را می‌بینم که نزدیک می‌شود،

با انبوهی از ستایش،

برای کسانی که "هدف" بودند.

**

مزمور ۱۶


-۱-

غربت یعنی اشک،

و وطنم دور است.

ای علی.. بازگشتم را به تصویر بکش،

روزهایم هرگز شادی را تجربه نکرده‌اند،

و اشک‌هایم نیز هرگز بند نیامده‌اند.

-۲-

گذشته‌ام باقی نمانده است..

و حال ناتوان از التیام،

من به عنوان یک مهاجر ناراضی هستم،

چیزی بگو که مرا تسلی دهد.

-۳-

"وطن جایی است که تو در آن شاد هستی.."

چه می‌گویی!؟

ای علی..

سخنان تو سرچشمه شادی است،

روش تفکر ما را بهبود می‌بخشد.

-۴-

"وطن جایی است که تو در آن ساکن هستی.."

ای علی..

بیشتر توضیح بده؛

".. سرزمینی که مرزهایش ناشناخته است،

کوچک است، صرف نظر از اندازه."

-۵-

و غربت؟

«... غربت، جدا شدن از خداست،

از برادری که وجودش را انکار کردی.

مهاجرت کننده‌ی مؤمن، در خود بهشت.

مرزهای وطنش را مشخص می‌کند.»

-6-

آیا این به معنای آن است که من آن را زندگی می‌کنم؟

«... زندگی با تقوا،

خدا هیچ کس را رها نمی‌کند.

بدون او، تو بی‌ارزش تلقی می‌شوی،

ایمان تو وطن است.»

-7-

و خاک من؟

«.. خاک تو گرو است،

از آغاز زمان

و تمام «آنچه» که ذخیره کرده‌ای،

برای پرداخت چنین گروی کافی نیست.»

-8-

ای علی.. تو ذهنم را آرام می‌کنی

از طریق کلماتی که خدا را ستایش کردند،

افق‌های مرا گسترش داده‌ای،

تا در تمام این جهان ساکن شوم.

**

مزمور ۱۷


-۱-

چرا به دنیا آمدیم؟

زیرا گناهان ما را با داس خود درو می‌کنند،

آیا لذت ما صرفاً

برای استفاده از

رحم،

بی‌فایده است؟

-۲-

نه ماه،

آیا مدت زمان ما در رحم،

از غذا و نوشیدنی بی‌نیاز است،

ما رحم حوا را وداع می‌کنیم،

فقط برای اینکه ما را از نو حمل کند.

-۳-

بهشتی..

بدون خورشید یا ستاره،

که در آن جنین خسته شده است،

بر سواحل آن ابرها فشرده شده‌اند،

از بار سنگین خسته شده‌اند.

-۴-

به محض اینکه بیدار می‌شویم،

یک بار دیگر به عقب برمی‌گردیم،

ساعت‌ها با سرعت می‌دوند،

روزها بر ما می‌لغزند،

به لذت افتادن‌ها.

-۵-

ما نمی‌دانیم

زندگی ما کجا به پایان می‌رسد

و ما آغاز خود را فراموش کرده‌ایم.

هر بار که مرگ غبار خود را می‌پوشاند،

مسیرهایی را که پیموده‌ایم پنهان می‌کند.

-6-

ما اجازه نداریم

برای مدت طولانی زندگی کنیم..

"دو یا سه روز"

سپس می‌میریم.

چه کسی ترس از تفکر را از بین برد؟

چه کسی ما را مجبور کرد تا تابوت را دوست داشته باشیم؟

-7-

جهان دیگری که نمی‌شناسیم،

با اشک،

به آن رسیدیم،

حتی با طول عمر،

ما راضی نیستیم،

در حالی که گرسنگی آن

در معده‌های ما باقی می‌ماند.

-8-

کمکم کن تا اسرار آن را بفهمم،

و از طریق ایمان،

جمله‌اش را بپذیرم،

ای علی..

ذهنم گیج شده است؛

چرا انسان‌ها اصلاً آفریده شده‌اند!!؟

**

مزمور ۱۸


-۱-

ترسی که گرد هم آمد،

تا راه‌هایمان را از هم جدا کند،

من قطعاً پیروز خواهم شد،

در حالی که بال‌هایم

کلمات شریعت تو هستند.

من در برابر مرگ می‌ایستم

در سایه ترس

مبادا لطف عشق تو را از دست بدهم.

-۲-

اشعار من..

برقه‌ای از درخشندگی،

نه برای سوزاندن،

بلکه جهان را روشن می‌کند،

با عطر بخور تو.

تو آنها را معطر کردی،

و با رنگ‌های سازگار

آنها را نقاشی کردی.

من مشتاق دیدار تو بودم

در افکارم،

تو..

که جاودانه‌ای.

-۳-

من از نگاه‌های ناشنوا،

از کینه‌توزی نفرت‌انگیز،

از دروغ‌هایی که تختی برپا کرده‌اند،

از بزاق سمی،

از زبان‌هایی که پایه‌های خود را بنا می‌کنند،

و تهدیدهای آنها

که زهر می‌پاشند،

بیزارم.

۴-

من از کسی که عشقم را به او ابراز می‌کنم، نمی‌ترسم

و سخنان روشنگر او را موعظه می‌کنم،

زیرا ایمان من با وحدت ادیان آسمانی،

و یگانگی خدا،

که با تقوا همه ما را برابر ساخت، تقویت می‌شود.

۵-

مرگ داستانی است

که تو پیش از من تجربه کردی

ای علی..

و قاتل را بخشیدی.

در ذهنم،

زخم‌های تو را کاشتم،

و مشعل‌ها را از حروف داستان تو روشن کردم.

من از کسی که

مرگ مرا توصیه می‌کرد،

به اندازه نادانی

که افکار تو را پست می‌کرد، نمی‌ترسم.

**

مزمور ۱۹


-۱-

تهدیدها..

آنها به درگاه من افکندند

چنگال‌های خنجرهای زهرآگین،

قصد محو جشن را داشتند،

نیکویی آن در اندوه من کاشته شد،

ای وای!

وعده‌ها بپاش،

برای رویایی

که از دور نزدیک می‌شود.

و برخیز،

ای رویاهای من،

و برآورده شو.

-۲-

آنها گفتند:

"تو یک شاعر دیوانه‌ای..

قلمت‌هایت هرزگی می‌ریزد،

که ذهن مردم را با شک مسموم می‌کند..

تو ایمان آنها را با نکوهش جایگزین کردی،

یا لحن صدایت را مطیع کن،

یا صدایت را با مرگ مطیع خواهیم کرد."

-۳-

گفتند:-

«تو به ادیانی که توسط خدا به زمین فرستاده شده بودند، توهین کردی...

تو به طور نامنظم آنها را در هم ریختی،

و آرامش انسان را مختل کردی،

که زندگی خود را با ایمان بافته بود،

و آن را بر بشریت تحمیل کرد.

...چشمانش را با نفرت کور کردی.»

۴-

به من گفتند:-

«خفه شو و ساکت باش،

زبانت مار است،

سخنانت زهر است،

اشعارت علیه الهیات است،

خیرخواهی و صلح است،

منطق و فرهنگ ندارد،

به محض اینکه گفته می‌شوند،

فراموش می‌شوند،

در درون تو،

بدون تابوت.»

۵-

گفتند و تکرار کردند

خیلی چیزها،

تمام حرف‌های مرا انکار کردند،

ای علی،

زیرا مردم را

در عشق خدا،

در هویت‌های مذهبی،

که به دیدار بشر آمده،

و او را به سوی رسیدن به

سعادت ابدی،

در پادشاهی آسمانی‌اش الهام بخشیده است.

**

مزمور ۲۰


-۱-

آخرین مزمور

کتابم..

با اشک‌های حسرت نوشتم،

زندگی‌ام خالی از شادی است

تا سرانجام به هم برسیم،

ای علی..

زندگی‌ام را سرشار کن.

-۲-

مشتاق تو هستم..

دستت را به سویم دراز کن،

کمکم کن،

زخم‌هایم را التیام بخش،

در شب وجدت،

مرا روشن کن..

چون شمعی،

که روحم

با آن مشارکت کند.

-۳-

تمام آنچه گفته‌ام،

از صمیم قلب معتبر است،

بر روی

روزنامه‌های زندگی‌ام حک شده،

از حروف آن

مانتیلایی بافتم،

تا گل‌های

چمنزار را زینت دهم.

-۴-

به عنوان یک مسیحی،

نذر کردم که برایت آواز بخوانم،

با آهنگی معروف،

که پیش از من بسیاری آن را خوانده‌اند،

کلماتش

با دف،

با دست زدن

که به تو مربوط می‌شود،

چگونه کف دست‌ها

آهنگی ساختند،

برای دعا به درگاه تو،

و حلقه زدن

به دور معبد چشمانت.

-۵-

من همه آنها را دوست دارم..

همه..

همه

یهودیان..

مسیحیان

و مسلمانان.

من همه آنها را صرف نظر از تفاوت‌های دنیوی دوست دارم.

جلسه ما

در مکانی مشترک خواهد بود،

جایی که خدا داور خواهد بود.

ایمان من مرا برانگیخت

تا به آنها احترام بگذارم،

و به مزامیر تکیه کنم،

راضی به توزیع

آرزوها،

در میان بشریت.

**